تبليغاتX
کلمه

کلمه

این جا چراغی روشن است !

سلام

باورم نمی شه کلمه به همین زودی بوی قبرستون گرفته .

به دنیای مجازی برمی گردم با وبلاگ جدیدم :مشیانه ، که تلاش من برای پیدا کردن نیمه زنانه اصیلمه 

سفر جدیدیست که امیدوارم همسفر باشیم .

خداحافظ و جز این خجسته باشید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط مرضيه  | 

من با تو در آغاز بودم !

کلمه تمام شد / چراغ را خاموش کردم !

هبوط کردم . معلق ماندم در چاه بابل ! و خدا می داند چقدر اینجا تاریک است . و برای کسی که از تاریکی می ترسد درست مثل جهنم است . راستی تو بگو نایی ! تو که از ستاره دیگر آمده ای . چرا اینهمه فرق دارد تاریکی با تاریکی ؟ تاریکی ازل  با تاریکی ابد ؟ چرا بعضی ها همیشه توی چاه باید باشند گاهی به اسم فرشته گاهی به اسم ابلیس ؟! تو بگو نایی ! نفرین خدایان که نیست ؟ هست !؟

"ما بد بدرقه بودیم وگرنه خانه همان خانه پیشواز قدیم است " اگر دکلمه های شهریار قنبری نبود و این پروانه های خیسی که کنار پلک هام پرپر می زدند لابد خفه می شدم .

کلمه را خیلی دوست داشتم .  جلوی چشم های خودم متولد شد درست مثل یک نوزاد . اینجا چراغی روشن کرده بودم ، که هیچ جا تاریک نباشد ، که می ترسیدم که پای کس دیگری هم به این چاه بلغزد . اما به خدا اگر چیزی این جا درخشید ، برق چشمهای گرگی نبود به طمع فریب کسی !

تو مرا هل می دهی، من از دنیا کنار می کشم ! کلمه تمام شد . از تمام کسانی که در این کور سو با من همراه بودند ممنونم . از دنیا کنار کشیدم . مرا ببخشید اگر مدتیست جواب کامنت ها یا میل های شما را ندادم . همراهم هم خاموش است تا آخرین تار های ارتباطیم قطع شود . به دنیای دیگر لغزیده ام مثل پیله مثل ناخود آگاه . ناخوداگاه که می دانی چیست ؟ ته رویا !شاید روزی فرای فرشته یا ابلیس بودن برگشتم با وبلاگی که فقط به خودم متعلق باشد .

":چرا ؟ اینهمه فرق می کند تاریکی با تاریکی ؟ چرا تاریکی ته گور فرق می کند با تاریکی اتاق ؟ فرق می کند با تاریکی ته چاه ؟ فرق می کند با تاریکی زهدان ؟تو بگو نایی ! چرا تاریکی ازل فرق می کند با تاریک ابد . چرا تاریکی پشت چشمهام سوزن سوزن می شود ، نایی ؟ تو که از ستاره دیگر آمده ای تو بگو ـــــــ چاه بابل "

I must be glad of `enather death

تمام شد ــ فقط همین !

مرضیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط مرضيه  | 

برای گذشتن از نا ممکن کی رو باید ببینم ؟

سلام

این روز ها عجیب بین کاغذ و کتاب ول  می خورم . چهارشنبه های یاسی ،سه شنبه های صورتی ! این روز های هفته رو با قیچی جدا کردم گذاشتم تو جیبم . آخه تو این روزا کلاس داستان نویسی می ره آبجیتون ! بیشتر وقتم صرف ملاقات با آدم ای عجیب و غریب میشه از نویسنده های بزرگ گرفته تا قاچاق چی های بزرگ .

با این همه اطرافم پر شده از داستان های که نیمه کاره . این روز ها بهترین ایده های زندگیم میاد سراغم و با  چند تا خط ریز کج و کوله توی فایلم ذخیره میشه  .این ایستای ، بی ثمر بودن ، سترون بودن حس غالب این روز های منه . رفتار عجیب زنا های نا زا رو درک می کنم .

بی سرزمین تر از باد :

 تصور کنیدبعد از مدتها دست داده که زادگاهتون رو ببینید . از کوچه قدیمیتون سر در اوردید که اونجا با ۷-۸ تا پسر وحشی جنوب شهری هفت سنگ و گل کوچیک بازی می کردید . روبه روی اون دو تا درخت گیلاس بی میوه هم ایستادید و ظهرهای داغ شابدوالعظیمی که تو سایه اش سر کردید ، یادتون اومده . هی خودتون رو کندوکاو کردید که بلکه یه حس نوستاژی بتون دست بده و بی فایده بوده . اتاق های تاریک و نمور ذهنتون رو وجب کردید و خالی بودید با خودتون فکر کردید این هم یه قسمت دیگه از زندگیتونه که از شما جدا شده . . می دونید که دیگه از این به بعد اسم اینجا هیچ حسی رو تو شما زنده نمی کنه . هیچ نمی دونید که خوبه یا بده فقط اتفاق افتاده . از کوچه میاید بیرون به دختر ۱۳ ساله ای فکر می کنید که اونجا جاش گذوشتید .

از متفاوت بودن :

هیچ چیز وحشتناک تر از این نیست که آدم بفهمه با دیگران فرق داره! همون لحظه شکافی به وسعت چند قرن بین اون و دیگران بوجود می یاد . شکافی که محکومش می کنه تنها بمونه ، حتی اگه بین کرور کرور تا ادم باشه . وحشت می کنه . سعی می کنه همرنگ جماعت بشه و خودش پیش از هر کسی به مضحک بودن نقشش پی می بره . مثل یه واکنش برگشت ناپذیر شیمی محکوم میشه ، همونطوری بمونه . متفاوت بودنش رو مثل حس گناهی با خودش جابه جا میکنه . دیگران درکش نمی کنن . کانال های فکری ، نحوه تجزیه تحلیل هاش و دریافت و پاسخ هاش با دیگران متفاوته . مثل یه مسئله سخت ریاضی ترسناک به نظر میاد . آدم متفاوت خالی شدن اطرافش رو می پذیره . و گاه گاه می پذیره که نقش مضحک و لجز عام بودن رو برای فرار از تنهای ایفا کنه . هر چند آخر شب مست و خراب و تنها تر از همیشه بر می گرده به غار / چاه تنهایش .

آقای نویسنده عزیز:

این هفته سخت دلباختم به مردی که میگن به سال ۱۹۸۴ (اون موقع من سه سالم بوده !!) جسدش رو در حالی یپدا کردن که یه بطری شراب و یه تفنگ کالیبر ۴۶ کنار دستش بوده . آخه آقای با مزه عادت داشته به شکار آهو های تو تلوزیون بره !!! اسمش اینه : ریچارد براتیگان ! برای این که بدونید چه آدم خاصیه باید داستانهاش رو بخونید . تعبیر ها و اصطلاحاتش خاصه خودشه . مثلا یه در رو انقدر معنا دار میبینه که انگار آدمه !

یا ازپدر بزرگش تعریف میکنه که هفده سال تمام تو تیمارستان فکر میکرده بچه است و منتظر کیک شکلاتیه مامانش بوده ! " اونم کیک هفده سال آزگار تواجاق موند ! " یا یه جوری از پله بالا میره که  " انگار دارم یه ماده گربه پیر رو ناز میکنم که داره به بچه هاش شیر میده ! "

این تیکه محشره : " یک تخت بزرگ به هم ریخته هم داشت که انگاری شریک برخی از غمگین ترین عشقبازی های عالم خاکی بود "

سگی رو در نظر میگره که انقدر سرگرم مردن بوده راه مرگ رو گم کرده !

بخونیدش .

 

 من می خوام برگردم به کودکیم ! (حسین پناهی)

تا کجا من اومدم ؟

چطوری برگردم ؟

چه درازه سایه ام .

چه کبوده پاهام .

من کجا خوابم برد ؟

یه چیزی دستم بود ! کجا از دستم رفت ؟

من می خوام برگردم به کودکیم !

قول میدم که از تو خونه پامو بیرون نذارم

سایه ام رو دنبال نکنم

تلخ تلخم ،

مثل یک خارک سبز

سردمه و میدونم  هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم !

چه غریبم روی این خوشه سرخ

من می خوام برگردم به کودکیم

-نمیشه !! نمیشه !! نمیشه!! نمیشه!!

کفش برگشت برامون کوچیکه

- پا برهنه نمیشه برگردم ؟

- پل برگشت توان وزن ما رو نداره . برگشت ممکن نیست !

- برای گذشتن از نا ممکن کی رو باید ببینم ؟

- رویارو  ، رویارو  ، رویارو ، رویارو

- رویارو کجا زیارت بکنم ؟

- در عالم خواب

- خواب به چشمام نمی یاد

- بشمار ! ، تا سی بشمار . یک ، دو

- یک ، دو

سه ، چهار

پنج ، شیش ...

اینا رو که تایپ می کردم بغض عجیبی داشتم . همین ! خدا حافظ .

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط مرضيه  | 

عشق از این بسیار کرده است و کند خرقه را زنار کرده است و کند

عاشق کتاب های هستم که آدم رو از خودش جدا می کنه .آدم بعد از خوندش سرش سبک میشه ، گیج میره و دنیا می چرخه !

کتاب خوب باید مثل ودکای ۴۰٪ باشه . آدم از خوندنش مست بشه . باید بشه جمله جمله اش رو مزه مزه کرد . باید بشه با جمله جمله اش معاشقه کرد . کتاب خوب مثل مرفین درد دندون روحت رو آروم می کنه. مثل چاقوی تیز و ظریف جراحیه که روحت رو شکاف میده و با خوندنش اعصابت تیر می کشه .

اینا رو نوشتم که خوندن یه همچین کتابی رو بهتون توصیه کنم :

داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد .

کتاب یه نمایشنامه است نوشته ویسنی یک نویسنده رومانیایی با ترجمه زیبا و روان تینوش نظم جو

قسمت های از این کتاب : صحفه ۳۷ جایی که مرد نمایش یاد میگره که بدون کلمه های عادی حرف بزنه

شب دوم ؛ ( در سایه روشن . شاید پس از معاشقه . پشت به پشت هم روی زمین نشسته اند و سرهایشان را به هم تکیه داده اند . زن انگور می خورد . مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست .)

زن : بگو آ

مرد : آ

زن : مهربون تر ، آ.

مرد : آ .

زن : آهسته تر ، آ .

مرد : آ .

زن : با صدای بلند اما لطیف ، آ .

مرد : آ .

زن : بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری .

مرد : آ .

زن : بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی .

مرد : آ .

....

زن : بگو آ ، مثل اینکه بخوای بهم بگی سلام .

مرد : آ .

زن : بگو آ ، مثل اینکه بخوای بهم بگی خداحافظ .

مرد : آ.

تازگی ها شدیدا به ترجمه کار های کافکا علاقمند شدم . وباید بگم خیلی لذت بخش و سخته . داستان پایین ترجمه من از متن آلمانی یکی از داستان های کوتاه کافکاست . می خواستم نقدی برای این داستان بنویسم که تصمیم گرفتم بذارمش برای بعد . ترجمه من آزاده .اما سعی کردم که طوری ترجمه کنم که خشکی و سردی که جزو خصوصیات داستان های کافکاست منتقل بشه .

بی خیال شو !

صبح خیلی زود بود . خیابان تمیز بود و خالی . من به ایستگاه قطار می رفتم . وقتی ساعت برج را با ساعتم مقایسه کردم ، فهمیدم که ساعتم خیلی عقب تر از انست که فکر می کردم . باید عجله می کردم . ترس ناشی از کشف این حقیقت مرا در مسیرم نا مطمئن کرده بود . به این شهر زیاد وارد نبودم .

خوشبختانه پاسبانی ان نزدیکی بود . به سمتش دویدم و نفس بریده راه را از او  پرسیدم . لبخندی زد و گفت " راه رو از من میپرسی ؟ "

گفتم " بله ، خودم نمی تونم پیداش کنم "

- " بی خیالش  شو ! بی خیالش شو ! "

این را گفت و با یک خیز از انجا دور شد ، مثل آدم های که می خواهند با لبخندشان تنها بمانند .

 همین ! می خوام یه جوری بگم آ ، انگار که بخوام بگم خداحافظ !

آ

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط مرضيه  | 

هر چه در این پرده نشانت دهند گر نپسندی به از آنت دهند

۲۷ سالگیم معجون عجیبی شده ازنور و رنگ . انگار دوباره دارم دنیا رو کشف می کنم . همه چیز جلوی چشم ها عوض میشه . حتی کلمه ها .انگار تازه می فهمم که آب یعنی چی ؟ و آتش ؟ و .. و من مثل آلیس در سرزمین عجایب هر لحظه از یه کشف جدید متعجب میشم . دنیا زیر پوستم جابه جا میشه .دنیایی دیوانه دیوانه

۲۷ سالگیم برایم شده یه تونل یا گذر گاه یا یه شهر لب مرزی که می دونم پشتش تغیرات بزرگی منتظرمه . توضیح دادنش مشکله . کمی می ترسم . اما همه بلاخره ناچاریم بپذیریم که یه روز بزرگ میشیم . گیرم این لحظه برای من خیلی دیر و خیلی عجیب شروع شده .مثل یه جنین منتظر تولدم .

از خواننده خوبی که به من تلنگر زد ممنونم . هوا رو فهمیدم !

به پیشنهاد فرشته این شعر رو این جا میذارم :

هنوز خواب میبینم

که آمده ای توی خواب هایم

هنوز انگار اول سطر است

و من آن نقطه گیج و گمی که نا به جا

میان خطوط افتادست .

صدای شکسته شدن می آید

صدای پوسیدن

صدای فرو ریختن رابطه های سست انسانی

صدای سکوت سترون من !

و سکوت تنها ناتوانی ساده قلبیست

که از گفتن یک سلام باز می ماند

دلم را توی دستهام می گیرم

در تاریکی درونم راه می روم

و تمام راه ها انگار ختم می شود

به نگاه روشن یک مرد

که شعر می داند

و از سکوت ساده یک زن

عاشقانه می خواند

- سلام !

سه نقطه

نفسم را توی سینه ام حبس می کنم

تو را توی چشم هایم

خواب می بینم  :

دوباره آمده ای توی خواب هایم !

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط مرضيه  | 

آکواریوم

این آخرین داستانمه . به سه شیوه مختلف نوشتمش تا آخر راضی شدم به صورت مونولگ بنویسمش . این شیوه یکی از شیوه ها مورد علاقه صادق چوبک بوده که سنگ صبورش رو همینطور نوشته . همینطور جلال آل احمد داستان بچه مردم رو اینطوری نوشته .

به علی نورانی

آکواریوم

از اولش شک داشتم . هیچوقت غذا نمی خورد . هر وقت غذا میپاشیدم ، همه ماهی ها هجوم می آوردن طرف انگشتام . فقط اون و لجن خواره اون پایین می موندن . با اون همه وقتی که براشون صرف میکردم  تا اون شب متوجه نشده بودم . اون شبم تازه تو نخ پنجره بودم که یهو شصتم خبر دار شد .

اولین بار که پنجره رو دیدم دوزاریم افتاد که چرا این خونه انقدر ارزونه .پنجره خونه رو به رو فقط اندازه یه بازو با پنجره این خونه فاصله داشت . دستت رو که از پنجره خواب این خونه دراز می کرده می خورد به پنجره پذیرایی خونه رو به رو !

چاره ای نداشتم خونه ارزون تر از اینجا گیرم نمی اومد . ناچار شدم بخرمش . اما تا پرده های کلفت خواب حاضر نشد شبها تو هال می خوابیدم .فکر میکردم زن و شوهر خونه رو به رویی باید معذب تر از من باشن . اما عین خیالشون هم نبود . اینو روزی که پرده هارو وصل میکردم فهمیدم که مرده درست جلوی چشم من زنشو بغل زد !! میتونستم قسم بخورم که داره منو میبینه .ککش هم نمی گزید . انگار من اونجا نبودم یا یه چیزی بودم مثل مجسمه روی میز خونشون یا پرده های خونه من .تازه  متوجه شدم که خونشون پرده نداره .

ولنگاریشون آدمو جری تر میکرد . کم کم به دید زدن خونه رو به روی عادت کردم . ریز کاری های یه خونواده معمولی سر گرمم میکرد .یه چای برا خودم میریختم و برقا رو خاموش میکردم و پرده رو میزدم کنار .خاموش کردن یا نکردن برقا به حال اونا هیچ توفیری نداشت . اما  من اینجوری راحت تر بودم .بهم یه حس خدای میداد . هر چند من نمی تونستم سلیقه دهاتی زنه رو عوض کنم یا عشقبازی های نخراشیده مرده رو .  زنه خوشگل بود همه چیش به قاعده . گیرم اصرار عجیبش تو پوشیدن زیرپوش ها توری نخ نما  آدمو کفری میکرد .

سر یه هفته جیک و پیک خونشون رو میدونستم . یه مدت بعد بود که فهمیدم زنه یه جای کارش میلنگه . شوهره که خونه نبود سر و کله یه مرد خوش هیکل پیدا میشد که با زیر پوش رکابی تو خونه میگشت .

اون شب با لیوان چای وایساده بودم جلو پنجره .یه دوسه روزی بود که ماهیه رو گرفته بودم و همه فکرم پی این بود که چرا غذا نمی خوره ، که شوهره پیداش شد . داغون بود . گمونم قضیه فاسق زنشو فهمیده بود . همون کنار در زنه رو هل داد طرف دیوار و افتاد به جونش . بر خلاف همیشه که فقط مثل ماهی لباشون تکون میخورد و صداشون در نمی اومد ، این بار جیغ و دادشون تا این ور شیشه هم می اومد . وسط دعوا بود که زنه اشاره کرد به پنجره و یه چیزای در مورد با غیرت بودن مرده گفت . داشت از اون پوزخندا میزد که تا ناکجای آدمو میسوزونن  . مرده مثل برق گرفته ها خشکش زد و بعد اون اتفاق افتاد ؛ برای اولین بار زل زد به من .آروم و عمیق درست تو  چشمای من !نفسم در نمی اومد . مجسمه روی میز رو برداشت و پرت کرد طرف پنجره . درست قبل از این که مجسمه به پنجره بخوره و هزار تیکه شه به ذهنم رسید که چرا ماهیه غذا نمی خوره ؛ گوشتخوار بود !

قبل از این که به صرافت بیفتم از آکواریوم بکشمش بیرون دو تا گوپی و یه عروس رو خورده بود .چند شب بعد که از سر کار برگشتم پرده رو که زدم کنار دیدم پنجره رو به رو رو با آجر گرفتن !

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط مرضيه  | 

هم روسری هم تو سری !!

حتما با خبرید که از اول اردیبهشت ماه طرح مبارزه با بد حجابی داره اجرا میشه .از اونجای که مسئول های مملکتی ما به این نتیجه رسیدند که ارکان اسلام ! و کشور به همین چند لاخ موی زن ها بستگی داره خیلی این طرح رو جدی گرفتند

اینا بد حجاب نیستند هااااا تروریستن !!

نیروی انتظامی اعلام کرد در همون روز اول ۱۷۶ نفر رو دستگیر کرده . هزار و سیصدو چهل نفر هم ارشاد   شدند . اعلام شد مانکن های خیابونی تبعید یا زندانی میشن . بد حجاب ها هم پس از تعهد (انگار مدرسه است !!!) جریمه نقدی میشن .

خانم شما جریمه میشی به خاطر سبقت موهاتون از روسریتون !!!!

گفتند رفتار نیروی انتظامی کاملا با آرامشه و ما با کسی دعوا نداریم و با روی باز و لب خندون !!! تذکر میدیم . اما کسانی که مستقیما با نیروی انتظامی مواجه شدن میگن : اونها ما رو تهدید کردند . رفتارشون خشونت آمیز بود . ما رو تهدید کردن که و قتی سوار ماشینتون کردیم و بردیمتون یه جایی که عرب نی بندازه انوقت میفهمی چطور باید لباس بپوشی !!

این خانم هم داره اشک شوق میریزه به خاطر این همه رفتار مهربونونه !

نیروی انتظامی بد حجاب ها رو به چهار گروه تقسیم کرده : بی هویت ها  منحرفان جنسی ! دارای اختلال شخصیتی  و بیمار  

مبارزه با بد حجابی

من نه طرف دار حجابم نه بی حجابی . این یه موضوع کاملا شخصی و سلیقه ای به نظر من .

اما یه چیز رو خوب مدونم که کشف حجابی که رضا خان به زور انجام داد با روسری که اینا به زور سر زن ها میگذارن هیچ توفیری نداره . زور قشنگ نیست . سلب کردن آزادی های شخصی و اجتماعی مردم درست نیست . به قول دوستی نه چادر زن بی حیا رو با حیا میکنه نه بی حجابی زن با حیا رو بی حیا .

این طرح محکوم به شکسته . مگه میشه یه نفر رو به زور با حجاب کرد . فکر میکنید چقدر دوام میاره ؟؟

اینای که به نام اسلام دارن این کار رو میکن چقدر دلشون برا اسلام سو خته ؟ واعظان که این جلوه بر محراب ومنبر میکنند ....

یه نظر که حلاله ! حیف که اسلام دست و پای ما رو بسته !

چه فرقی هست بین فرانسه که روسری ها رو به زور بر میداره  و ایران که به زور روسری میگذاره ؟

سران مملکتی ما چه فکری میکنن ؟ فکر میکنن همه جای مملکت ما سر جاشه فقط این یکی مونده ؟ به نظر شما اون کسی که تو دفتر شیک و پیکش این طرح رو نوشت به فکر بیکاری جوونا . اعتیاد .فقر هم بوده . یا اینکه این طرح اونا رو هم درست میکنه ؟

یه کلام هم از مادر عروس :در راستای طرح جدید مبارزه با بد حجابی ما معتقدیم که  هنگام ورود به نمایشگاه بین المللی کتاب به تمامی زنان بدون چادر چادر های با آرم وقف نمایشگاه بین المللی کتاب داده شود !

اینا هم مشغول مبارزه منفی هستند !

جالب اینجاست که با شروع اجرای این طرح ریس جمهور محترم انگار که بخوان خدای نکرده بچه خر کنن با حضور خانم ها در استادیوم های ورزشی موافقت می کنن !!  فقط می تونم بگم دوباره گند زدی آقای ریس جمهور !

پیشنهاد می کنم  کاریکاتور های نیک آهنگ رو در این مورد ببینید که با نام یادداشت های تبعیدی عصیانی لینک کرده ام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط مرضيه  | 

اندر احوالات ناموس مربی ورزش و دندان گاو و فیش برق و البته سانسور !!!

 

مربی ورزشم این هفته دو نمره از من به خاطر توهین به ناموسش کم کرد . قضیه این بود که من داشتم با توپ والیبال بسکت بازی می کردم . یعنی حفظ توپ .....پیش روی ....پاس به باریکن خیالی ...پرواز به سمت سبد .....گل ....سوت و مربی خشمگین من که معتقده توپ والیبال ناموسشه و نباید باهاش بسکت بازی کرد .

گفت بهتره از انرژیه بیش از اندازم در ساعد زدن استفاده کنم . نتیجه :ساعد های کبود شده من !

حالا تصور کنید  ازصبح ساعت ۶  مامانتون هی گیر میده که " برو قبض برق رو پرداخت کن .میرید بانک و دو ساعت تو صف وایمیسید تا با کمال خوشبختی نوبتتون میشه . بعد میبینید پول اوردید ولی قبض آب و برق یادتون رفته !!

تا حالا کسی دیده یه گاو دندوناش رو مسواک بزنه ؟  یا بعد  از غذای پر و پیمونش نخ دندون استفاده کنه ؟ یا دهانشویه قرقره کنه ؟ پس چرا دندوناشون نمی پوسه ؟  تا حالا کسی دیده یه گاو بره دندون پزشکی بگه دندونم درد میکنه ؟

اینا به ذهنم رسید چون وسواس بدی در مورد دندونام دارم . تقریبا روزی ۵ بار مسواک میزنم و همچنان در وحشت درد دندون به سر میبرم .

دیگه اینکه داستان جدیدم رو تموم کردم !که خیلی با کار های قبلیم فرق داره .

تا هفته دیگه منتظر تغییرات اساسی تو وبلاگ من باشید .

حالا : علت اصلی آپ کردنم این بود : مبارزه با سانسور !!!

با خبر شدم کتاب نویسنده ای با سانسود مواجه شده . به کتاب آقای رضا قاسمی اجازه چاپ ندادن . نا یک ماه دیگه کتاب ایشون با عنوان " ورد هایی که بره ها می خوانند " خارج از کشور چاپ میشه . این کتاب الان تو سایت دوات موجوده . من این سایت رو لینک کردم . میتونید از اونجا کپی کنید . کسانی هم که حضوری من رو میبینند میتونن کپی شدش رو از خودم بگیرن .

به امید روزی که سانسوری نباشه !!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط مرضيه  | 

اگه مردا تو خونه بمونن !؟

امروز استاد آلمانیمون یه موضوع جالب مطرح کرد :wenn die manner zu hause bleiben

یعنی اگه مردا تو خونه بمونن ! راستش بلافاصله یاد دوره ای افتادم که بابا بازنشسته شده بود و شروع کرد به انگلک کردن وسایل خونه که مثلا داره تعمیرشون می کنه !تمام وسایل خونه رو یکی یکی خراب کرد و دوباره خرید .

اما استاد آلمانی ما همون طور که با اون چشای سرد آبیش ما رو نگاه می کرد توضیح داد منظورش اینکه مردا بمونن خونه . بچه داری و آشپزی کنن .زن ها هم برن بیرون سر کار و پول در بیارن !به این می گن تعویض نقش :die roiie tauschen

بعد توضیح دادکه این اتفاقیه که داره تو غرب می افته چون اونجا موقعیت شغلی برای  خانوما بیشتره !

بعد قرار شد بشینیم در مورد علت های این موضوع وپیامد هاش بنویسیم و اختلاط کنیم .

راستش من امیدوارم تو ایران هیچ وقت این موضوع پیش نیاد .تصورش رو بکنید چه اتفاق های می افته .

تحقیقات تو دانشگاه برلین نشون داده در صورتی که مردها خونه داری رو به عهده بگیرن :

۱- مردا زود افسرده می شن چون گروه همکاراشون رو از دست می دن .

۲- نقش پدر به عنوان مدیر خانواده کمرنگ میشه .

۳- آقایون خیلی زود از روزمرگی کار های خونه کلافه میشن

از شما می پرسم میشه به مردی که دستکش آشپزخونه پوشیده و در همون حال نگران سر رفتن شیر روی گازه و صدای گریه بچه هم کلافه اش کرده اطمینان عاطفی کرد ؟

زنی رو در نظر بگیرید که از سر کار برمی گرده به شوهرش میگه :هنوز غذا آماده نیست . تو کی یاد می گیری سر وقت غذا درست کنی .خنگی به خدا . این بچه از گریه مرد بیا عوضش کن !!!!

به نظر من بهتر هر جنس نقش های خودشو داشته باشه چون برای همین نقش ها آفریده شده . و هزارن چیز جزئ و کوچیک برای درست اجرا کردن این نقش ها در وجود هر دو گذاشته شده . ولی شاید هم بد نباشه آقایون گاهی تجربه کنن که خانوما تو خونه چقدر زحمت میکشن. جالب اینجاست بیشتر مرد های که تو این پروژه مورد تحقیق قرار گرفتن شکایت کردن که :

چرا ما که از صبح تا شب تو خونه این همه کار میکنیم هیچکس قدر زحمتهای مارو نمی دونه !!؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط مرضيه  | 

خواب کتاب کباب !

با اینکه تعطیلات رو مسافرت نرفتم اما یکی از بهترین تعطیلاتی بود که تا حالا داشتم .

تعطیلات گرانمایه در این صرف شد : خواب کتاب فیلم  ! و البته گاهی :خواب کتاب کباب ! یا خواب کتاب کارتون ! یا خواب کتاب کامپیوتر !

به همین خاطر از اینکه ملت مسافر یه روز آفتابی به چشم ندیدن یا روادید رییس جمهور محبوبمون !! رو دیر دادن یا یه عده اجنبی رو تو آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس دستگیر کردن (کی می دونه نیلگون چه رنگیه ؟)و اونها هم بعد از چند روز مشت و لگد در اومدن که زندانهای ایران از هتلهای پنج ستاره بهتره !!! در این مورد ها ککم هم نگزید !!! چون زنده باد خواب کتاب کباب !

رفتیم فیلم اخراجی ها رو دیدیم با چه مکافاتی (بلیط گیرمون نمی اومد ) سانس ۱۱ شب موفق شدیم .خلاصه همه اون کسای که گفتن این فیلم ارزش دیدن نداره حق داشتن .اما اگه دلتون گرفته .اگه خیلی غصه دارید .اگه می خواید یه کم بخندید و اگه بیچاره شدید زیر بار مشکلات برید این فیلم رو ببینید .راستی چرا به ده نمکی لقب مایکل مور ایران رو دادن ؟ حیف مایکل نیست با اون صورت تپل با مزه !!!؟

راستی کی می دونه مسعود ده نمکی بعد از ماجرای ۱۸ تیر چی گفته ؟؟؟

دیگه اینکه جدیدا آخرین داستانم رو تموم کردم که در مورد یه زن شوهر مردست که هنوز راضی نشدم اینجا بذارمش .اشکال نداره بعدا تو مجله دانشگاه بخونید .

یه جا بزرگ نوشته بودن ۳۰۰ رسید . ملت هم با سمنو سبزه شب عید یه سی دی ۳۰۰ می گرفتن .(لابد می ذاشتن کنار سفره !!)من هم گرفتم .چشمتون روز بد نبینه کیفیت زیر صفر .صدا که اصلا نداشت .با این همه فهمیدم که ما ایرانی ها اون موقع چیزی شبیهه دراکولا بودیم !!و اغلب نقص جسمی داشتیم و خبیث هم تا دلتون بخواد . از اول تا آخر فیلم یو نانی ها مثل پشه ایرانی می کشتن !! خلاصه تو کل فیلم خون همینجوری می پاشید رو سر و صورت بازیگر و دوربین (حال به هم زن بود )!!

اما چون بیشتر وقتم به فیلم دیدن گذشت می خوام چند سکانس و دیالوگ از چند تا فیلم رو اینجا بنویسم :

اگه می تونی من بگیر با بازی قشنگ دی کاپریو و تام هنکس :ابیگنلس پدر تو یه سکانس می گه :یه روز دوتا موش افتادن تو ظرف خامه موش اول زود نا امید شد ومرد اما موش دوم انقدر دست وپا زد که خامه ها تبدیل به کره شد و نجات پیدا کرد .من موش دومم (منم همینطور !)

اینجا چراغی روشن است با بازی حبیب رضایی  :قدرت برای پیدا کردن امام زمان سوار قطار شده به خاطر نداشتن بلیط از قطار بیرونش می کنن تو یه تک گویی میگه :خب  مگه بده یکی بره دنباش .... شاید یادش رفته باشه بیاد (سرش رو به طرف پرنده های که پرواز می کن بلند می کنه ) شما ها بلیط دارید ؟؟

خانه خنجر های پران : می به  عاشقش می گه :می دونستم منو می کشی

- پس چرا گذاشتی این کار رو بکنم ؟

-چون می خواستم آزاد بشم مثل باد آزاد !

باغ های کندلوس با بازی فروتن :برای دوست داشتن دیگران لازمه آدم یه کم خودشو دوست داشته باشه !

یه بوس کوچولو :هدیه تهرانی به مشایخی :آقایی شبلی می تونم یه بوس کوچولو از گونتون بکنم ؟(تا حالا عزرائیل به این نازی دیده بودید ؟)

وقتی همه خواب بودند :اولین سکانس فیلم که پیر شدن بی بی رو نشون می ده فوق العادست !

اخراجی ها :قرار می شه  لات ها گزینش بشن اگه قبول شدن برن جبهه .شریفی نیا به ارژنگ امیرفضلی می گه :شما موقع مستراح رفتن با کدوم پاتون وارد می شید ؟ ارژنگ جواب می ده :شما ما رو قبول کن ما با سر می ریم تو مستراح !!

امیدوارم فیلم من وجرج از مایکل مور - دو فیلم زوفیا شل و معجزه برن از سینمای آلمان رو از دست نداده باشید .

خب همین ! اما راستی چه فایده اگه سال عوض شه ما عوض نشیم ؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط مرضيه  | 

کی تو رو قشنگت کرده ؟!

ای استاد سلمانی سرم را سر سری متراش !

بابا کتابی داره به نام (طهران در صد سال پیش )تو یه قسمتش در مورد آرایش زنان دوره قاجار نوشته شده .آرایششون با سفیداب و غازه و سرمه و وسمه بوده و همین طور اشاره شده هلالی کردن ابرو ها خیلی اهمیت داشته .آرایشگاه به معنی امروزه و جود نداشته و آرایشگر ها و بنداز ها !خودشون خونه مشتری هاشون می رفتن .در ضمن خضاب کردن و حنا بستن هم تو حمام انجام می شده !

اما امروز ....یکی از پر درآمد ترین حرفه ها در تهران آرایشگریست .درآمد یه آرایشگر در روز های پایانی سال از یه پزشک متخصص بیشتره !

آرایشگاه ها دیگه به شیوه قدیمی اداره نمی شن .حالا اصولا یه سالن زیبایی به آرایشگر های ماهر که خودشون مشتری های ثابت دارن صندلی اجاره می دن .

برای کوتاه کردن مو نرخی معادل ۳تا ۱۰ هزارتومن دریافت می شه که البته همه نرخ ها بستگی به مکاه و مهارت آرایشگر داره و بعضی از نرخ ها هم اصلا رسمی و قانونی نیستند !با این همه هیچ اعتراضی در مقابل قیمت ها گزاف نمی شه و چونه زدن تو آرایشگاه خیلی بی کلاسیه !!!!

مش -میزاپیلی - هایلات جز معمولی ترین خدمات این سالن ها هستند .

کاشت ناخن هم بازار گرمی داره .ناخن های شما رو می تراشن و ناخن های مصنوعی رو جای اون ها می ذارن که تا بلند شدن ناخن های اصلی شما (چیزی حدود دو هفته ) دوام می آورند .با هزینهای حدود ۴۰ تا ۵۰ هزارتومن (زنده باد ناخن های خودم !!!)

عروس خانم های تهرانی گاهی برای کل مراسم عروسیشون )حنابندون -عروسی -پاتختی )تا ۷۰۰ هزارتومن پیاده می شن .در این جور موارد تیم آرایشگر ها !!!!کاملا تخصصی عمل می کنن .و تضمین می شه که چهره شما در هیچ کدوم از مراسم ها مشابه نباشه .

مکاپ عربی و ایتالیای خیلی محبوبه . ولی اکثرا ترجیح می دن شب عروسیشون طبیعی تر باشن و این عده گریم رو انتخاب می کنن .

بعضی از سالن ها عمل های کوچیک زیبای رو انجام می دن مثل گونه گذاری بالا کشیدن ابرو که البته این کار ها رسمی و قانونی نیست .

ساده ترین کار زیبای شامل اپیلاسیون (برداشتن موهای زائد)و آرایش ابرو ۳تا ۵ هزار تومن هزینه داره .اما برای همین کار کوچیک هم تو یه سالن متخصص وجود داره .

بکش و خوشگلم کن !

این حرف هنوز هم رواج داره . خیلی از کار های آرایشی خطرناکه . عوارض موقت یا دائم داره یا درد زیادی رو باید تحمل کنید .

لیزر -گلت یا فر کردن مو از کار های پر آسیب آرایشی هستند

اما تاتو :تاتو کردن هم تو چند سال گذشته رواج پیدا کرده .اما مشکل اینجاست که رنگ تاتو بعد از یه مدت تغییر پیدا می کنه .و احتیاج به ترمیم و تاتو مجدد داره به علاوه تاتو کردن خطر ابتلا به ایدز رو هم داره .

آرایشگاه ها همچنان مثل تهران صد سال پیش محل درد دل و مشورت خانم هاست !بازار فال قهوه و کف بینی در بعضی سالن ها گرم است .

به علاوه سالن های زیبایی حالا مکان های اصلی فروش انواع لوازم آرایشی بهداشتی و ترمیمی !هستند .کمربند ها و قرص های لاغری و چاغی زل ها و کرم های پر پشت کننده یا مو بر و تقویت کننده ای ناخن از پر فروش ترین لوازم هستند .

خانم ها معمولا به ندرت آرایشگر خود را عوض می کنند .بعضی معتقدند دست یه آرایشگر براشون (اومد )داره !

این ها رو که می نوشتم به نظرم رسید که ما زنا از صد سال پیش تا حالا حداقل تو یه زمینه خیلی خیلی پیشرفت کردیم !!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط مرضيه  | 

آپ کردن با دستکش آشپز خانه !

من عاشق شلوغ پلوغی خونه تکونیم .

فرش ها رو از فرششویی آوردن گذاشتن تو خاک های جلوی در !

تمام شکستنی ها رو کانا په ها انبار شده .پرده ها رو کندن و شستن و هیچکس از جاش خبر نداره !

تو اتاق خواهرم ملحفه می دوزه .

یه کوه سبزی تو راهروه چون به قول مامان عید و مهمون !اما مامان نیست رفته سر سمنوپزون خانم ده نمکی .

من با یه سطل کف دیوار های آشپزخونه رو می سابم و آواز می خونم .

یکی در حمام رو رنگ زده و فرچه اشو درست گذاشته رو کتاب غصه نویسی براهنی من !

صدای تلفن از جایی حوالی یخچال بلند می شه .دوستمه .

قرار درکه رو برای هفته دوم و قرار فیلم اخراجی ها رو برای هفته اول فیکس می کنم .

صدای وروجک خواهرم از زیر میز می یاد کوله من بهم ریخته و نصف بهترین روژم رو گاز زده !

از تو اتاق صدای بلند چاووشی می یاد :گوشی وردار که صدات ......

از تو حال صدای بنان :بوی جوی مولیان آید همی ..

از تو آشپزخونه صدای جیغ من ! از روی چارپایه سقوط می کنم و سقط نمیشم ! فقط سرویس چایخوری مامان ناقص می شه دو تا از ناخون های من می شکنه .

بوی ماهی و سبزی و مایه سفید کننده و رنگ قاطی شده .

از پنجره خونه همسایه رو دید می زنم :فرزاد  غلدر محل در حال شیشه پاک کردن غافلگیر می شه .

من نمی خندم چون با مایع سفید کننده لکه بزرگی روی  رومیزی درست کردم و خودم منتظر تنبیهم .

میدونم مامانم می یاد و قر می زنه و مثل هر سال می گه که سال دیگه کارگر می گیره و از دست کار خرابی های ما خلاص می شه .

من تنها می گم :قر بزن قربانت می شوم !

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط مرضيه  | 

زندگی در سرزمین لی لی پوت ها

اولین بار که فیلم نمایش ترومن رو دیدم ، مدتها فکر کردم که :چقدر بامزست که یه دوربین تو خونه زندگی ادم باشه و صبح تا شب اززندگی خصوصیش فیلم برداری بشه بدون اینکه خودش خبر داشته باشه .ملیون ها آدم کارهای روزانه اش رو ببینن .یه عالمه تماشاگر سعی کنن اون روز همون تپی رو بزنن که تو اون روز زدی !!!!تو یه همذات پنداری شدید با ترومن فکر می کردم جای دوربین تو زندگی من کجا می تونه باشه ؟!

اما فورا به این نتیجه رسیدم که زندگی من معمولی تر از این حرفهاست که بخواد حتی یه آدم رو هم سرگرم کنه .به نظرم می رسید با دیدن زندگیم همون یه آدم هم به خمیازه کشیدن می افته !

اما اشتباه می کردم !!!!چون با خبر شدم تو شش ماه اخیر بد جوری موجبات سرگرمی یه عده رو فراهم کردم .یعنی یه عده آدم بی کار شب و روز و کار و زندگیشون رو ول کردن که ببینن ما ( من و دوستام) صبحمون رو چطوری شب می کنیم .چه پشتکاری !!!تصور کنید یه گروه رو بخوای کنترل کنی که کجا می رن؟ کی می رن؟ با چی می رن ؟چی می خورن ؟چی می پوشن ؟چی می خونن؟چی می نویسن ؟سرما و گرما و زمان و مکان هم انگار براشون توفیری نمی کرده !

راستش فکر نمیکنم که من انقدر بزرگ شده باشم که احتیاجی به این دستک و دمبک ها داشته باشم .نه !فکر می کنم چرا بعضیا رشدشون در حد یه آدم کوتوله لی لی پوتی باقی می مونه !!!احساس گالیور رو درک می کنم .زندگی تو سرزمین کوتوله ها خیلی سخته .باید یکسر مواظب بود که در تقابل با افکار کوچولو نباشی ! سختیش همین جاست !

اما از یه چیز نگرانم : آخه نمی دونم اون عکس و فیلم و ....(از امکانات جاسوسی شما بی اطلاعم )کیفیتش چطوره !؟عکسام خوب افتاده ؟در مورد صدام که نگران نیستم .همیشه باعث افتخارم  بوده !!!!تنوع طلبیم تو آرایش و پوشش هم امیدوارم می کنه هیچکدوم از عکسام شبیه هم نشده باشه !.فقط بی زحمت یکی یه نسخه شو به خودمون هم بدید که یادگاری نگه داریم !!!!

بد نیست که بدونید : من از هیچکدوم از کارام پشیمون نیستم ! قصد تغییر هم ندارم .یاد یه ترانه محبوبم افتادم   :I am not sorry   it s my nature

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط مرضيه  | 

آدما مثل در می مونن !

تولدت مبارک عزیز دل بی قرار من !

می دونی از وقتی نفس نمی کشی دنیا بد جوری سرد شده ؟

از وقتی نیستی دنیا خالیه .مث دل من خالیه خالی !

و بدین سان است که کسی می میرد و کسی می ماند !

من فکر می کنم آدما مث در می مونن.

آشنا شدن با آدما مث باز کردن درای بستس .

بعضی درا رو نمی شه راحت باز کرد .قفل دارن .فقط هم کلید خودشون بهشون می خوره .

پشت بعضی درا خالی خالیه .یه اتاق خالی !

بعضی درا مثل در موزه اند پشتشون یه عالمه چیز عتیقه است گاهی خیلی می ازرن گاهی پر گرد و غبارن و جا تنگ کن و دمده !

بعضی درا به قبرستون ختم میشن :درو که باز کنی .می بینی آخی این بنده خدا مدتهاست که ریق رحمت رو سر کشیده چه بوی گندی هم !!!!

بعضی درا پشتشون باغ و بهاره . درا که باز کردی روحت تازه می شه .دیگه دلت نمی یاد هیچوقت درو ببندی !

پشت بعضی درا فقط روز روشنه تا چشم کار می کنه نوره و نور و نور .پشت بعضی فقط شب تاریک !سیاهی سیاهی سیاهی!

بعضی آدما در نیستن :فقط دیوارن !هم برا خودشون هم برا دیگران یه راه بی عبور و بن بستن !

به نظر شما آدما مثل چی هستن ؟؟!!


تا یادم نرفته  از حسین (که  با تلخ نوشتاش برگشته) به خاطر اینکه زحمت تغییر قالب منو کشیده باید تشکر کنم :یه دنیا !
+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط مرضيه  | 

بزک نمیر !

چله زمستون گذشته بود .زمین داشت نفس می کشید .دختر اما بی تاب بود . به صدای کلاغ ها گوش می داد .توی اتاق ها راه می رفت و گه گاه انگشتهایش را می کشید روی شیشه پنجره . درست جایی که قله پر برف رو به رو بود .برف ها آب نمی شد .انگشتش را می کشید روی ابر ها ٬ آفتاب نمی شد .دختر خنده اش می گرفت از حرف پیر های که می گفتند: " بزک نمیر بهار می یاد ! " از حرف جوان های که می گفتند : "اندکی صبر سحر نزدیک است !"

سر آخر حوصله اش سر رفت .همه چیز را مرتب کرد .قاب های روی دیوار را !خاطرات غبار گرفته قدیمی را .پیراهن صورتی گلدارش را پوشید .موهایش را روی شانه هایش رها کرد .پتو را تا زیر چانه اش کشید . میخواست خواب بهار را ببیند !

             بهار می یاد ؟؟

آقای نویسنده عزیز!

عصر دلپذیری داشتم ٬با مهمانم که مرد بی نظیریست !

چای دم کردم و فنجان چای به دست روی نیمکتی رو به روی برج میلاد نشستیم .خیره شدم به چین های کنار چشمش !به عینک  ظریفش ٬به انگشت های کشیده اش .

آواز های سرزمین مادریش را بلد نبودم .این شد که او پشت هم برایم داستان خواند و داستان خواند .یعنی نه ! او نخواند .من کتاب گرفته بودم دستم و حضور انتوان چخوف روسی را درست کنار دستم حس می کردم .سرم را که از روی کتاب بلند کردم تاریک بود .چراغ های برج میلاد روشن بود.چخوف نبود لابد برگشته بود به روسیه ۱۹۰۰یش الگا کنیپر ! من هم کتاب داستان های کوتاهش را از روی نیمکت برداشتم و به اتاقم برگشتم.

بعد از مدتها دست داد که به قول دوستی (یا دشمنی !)خواننده فراغ بال باشم !

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط مرضيه  | 

من اما می پوسم !

به نام خدا

من همیشه از تاریکی ترسیده ام .با این حال همیشه قسمت بزرگی از زندگیم تاریک بوده .بچه که بودم شبها صورتم رو می چسبوندم به شیشه و تاریکی بیرون رو نگاه می کردم .به گمونم خیلی می ترسیدم !اینه که دوستا و آشنا ها بهم چراغ و گردسوز و شمع هدیه میدن !روشن کردن و از تاریکی در اوردن هم یکی از علاقه مندی های من شد.تصمیم گرفتم اینجا یه چراغ رو شن کنم .برا دل خودم برا دل شما !شما هم بی زحمت اگه اینجا اومدین به خانه من ای مهربانان چراغ بیارید


در تاریکی و تنهای فرو می روم .انگشتهایم را هم مشت کرده ام روی لب های یخ بسته ام .چشمهایم را هم بسته ام .با این حال خوابم نمی برد از این همه صدا!صدای ریشه کردن .صدای جوانه زدن .صدای رستاخیز دانه های اطرافم .من اما جوانه نمی زنم .من می پوسم !

من اما  می پوسم !

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط مرضيه  |